همش دلم می‌خواست این کتاب را ببینم که داشت میخوند پشتش به من بود من نمیتونستم  اسم کتابو ببینم واسه همین یه ذرشو دیدم نوشته بود ستاره زندگی‌ بزرگ با رنگ قرمز خیلی‌ هم عکس روشم قشنگ بود مجله را داد بهم گفت اینو بود نه؟ با لحن آرومی حرف میزد من یه نگاهی‌ کردم گفتم بله همینه مرسی‌ دستتون درد نکنه. می‌تونم یه  سوال ازتون بپرسم اگه اشکالی‌ نداره؟ خیلی‌ متین بهم نگاه کرد که چشمش افتاد چشمم چه رنگ قشنگی‌ چشاش بود میشی‌ یه گرمی‌ خاصی‌ داشت انگار یه چیزی را میخواس قایم کنه از �! �و صورتش می‌فهمیدم پرسیدم: می‌تونم بپرسم این کتابی‌  که میخونیدش اسمش چیه منم می‌خوام بخونم. یه نگاهی‌ به میزش کردو‌‌ رفت سمت میزش کتابو برداشت نگاه کردو‌‌ گفت اسمش ستاره زندیگه شنیدی؟ من به روم نیوردم که اسمشو دزدکی دیدم گفتم نه کی‌ نوشته؟ یه نگاه شیطونی کردو‌‌ یه پوزخند گفت : نویسنده من گفتم نویسنده اسمش چیه؟ جواب نداد. من گفتم حتما رو کتاب نوشتشو اسمشو عکسشم هست نه منظورم نویسنده هست. گفت نه عکسش‌ نیست  یعنی‌ نمیخواد عکسش باشه کنجکاو شدم گفتم؛ می‌تونم اسمتون بپرسم؟ یه  مکث کرد نگام کرد گفت نه نمیتونم! بگم گفتم چرا؟ آخه اسم نویسنده هست ! چشمم داشت از حدقه در میومد باورم نمی‌شد گفتم یعنی‌ شما اینو نوشتید؟ تو سکوتی که داشت و مات بهم نگام میکرد جوابمو داد با سر تایید کرد. من اون دفترچه را نشون دادم گفتم  اینو من از بیرون که تو لابی نشسته بودم منتظر دیدم رو سندلی‌ کناریم بود دیدم یه دستانی توش بود خوندمش نمیدونم مال کی‌ بده اسمی روش نیست ولی‌ خیلی‌ دوست دارم داشته باشمش اینم شما نوشتین؟ ببینم؟ نشونش دادم همون داستان ساحل بود گرفت دستش نگاه کردو‌‌ یه خردشو خوند بد یه زیر چشمی بهم نگا کرد گفت مطمئنی اینو میخوای داشته باشی‌؟ گفتم آره با اجازتون مال شما هست؟ شما نوشتی�! �؟ دوباره یه مکس کوتاهی کردو‌‌ یه اه بلند  گفت آره داستان خودم نوشتم داستان خودمه. گفتم شما همون ساحل هستین؟ فقط همونطوری نگاش تو چشمم خشک شد خیر شده بود چشمش به چشمای من. نمیدونست چی‌ بگه منم از اون تعرض نگاش جوابمو گرفتم خیلی‌ آروم گفتم رازتون پیش من می‌مونه مطمئن بشین به کسی‌ نمیگم چیزی یا جای نمی‌بینید نمیخونین فقط می‌شه بهم اعتماد کنین؟ من بهتون قول میدم هیچ اتفاقی‌  براتون نیفته کسی‌ چیزی نفهمه اگه بخواین فقط می‌خوام برام همه چی‌ را توضیح بدین  که بیشتر بدونم. اینو که گفتم انگار آروم شده بود ولی‌ تو �! �ورتش یه بغضی بود تو چشمش اشک جم شد�! � بود   نمی‌خواست من بفهمم سعی‌ میکرد نشون نده ولی‌ می‌دونست که من گفتم بهم اعتماد کنه. گفتم خانم ساحل آقا ایمان کجا هستن؟ خبر دارین ؟ با همون حالتی که داشت سرشو به حالت جواب من تکان داد گفت نه. پرسیدم چنوقت؟ ۳ ماهه وقتی‌ اینو گفت دیگه نتونس خودشو نگاه داره  انگار به یه شونه احتیاج داشت که گریه کنه قشنگ میتونستم حس کنم من نشستم را سندلی‌ گفتم گریه کنین سبک میشین نشست رو سندلی‌ با دستش  سرشو گرفت گریه میکرد اشکشو میدیدم که مییفتد دلم سوخت براش نشستم پایین پاش گفتم ناراحت نباشین میاد هرجا باشه بد بهم نگاه کرد در حالیکه تمام صورتش خ! یسه اشک بود گفت می‌خوام کمکم کنی‌ گفتم هرچی‌ بخواین هرکاری، گفت هرکاری؟ مطمئنی؟گفتم آره..می‌خوام کمکم کنی‌ پیداش کنم گفتم چطوری آخه با همین مقاله کتاب ساحل می‌خوام همه جا چاپش کنی‌ همه جا بذاریش تو همه سایت‌ها همه وبلاگ همه جا حتا تو اینترنت گوگل گفتم باشه هرکاری می‌کنم که پیدش کنین ولی‌ از کجا معلوم که بخونی ما از کجا میفهمیم. بهم گفت وقتی‌ تو اینترنت باشه حالا هرجا اونم با نتو کار میکنه امیلشو چک میکنه به هر حال می‌بینه دیگه اسم ساحل می‌بینه  اسم ترانه را می‌بینه،من گفتم ترانه؟  ترانه کیه؟ خ�! �دمم. من گفتم شما ترانه هستین؟ پس ا�! �متو�� ساحل نیست؟ نه اسم  خودمم ترانه نیست ترانه سنبل آشنایی مونه  من گفتم چه جالب خوب من چکار می‌تونم بکنم،.................... ادامه دارد 

ساحل




طبقه بندی: داستانها،

تاریخ : یکشنبه 1391/01/13 | ساعت 22 و 06 دقیقه و 12 ثانیه | نویسنده : Immortal seven | نظرات
داشتم ساحل قدم میزدم با خودم به تو فکر می‌کردم به این فاصله بین منو تو ، به این که حسرت تو را داشتن کنارم، به اینکه کاشکی‌ اینجا بودی، یه شب بارونی تو گوشم میخوندی دوست دارم زعم زعم میکردی به تو وابسته شدم یجوری دیونم میکنه وقتی‌ نیستی‌ اینجا فقط بخاطر تو میام. ساحل به تو فکر می‌کنم چکار کنم بهت برسم تو دفتر خاطراتم همش از تو منویسم تمام صفحه‌های سفید تو دفترم از اسم تو پر شده شبا با یاد تو می‌خوابم اینقدر بهت فکر می‌کنم تا خوابم میره که شاید بیایی تو خوابم.صبحا انگار حس می‌کنم من! و گرفتی تو آغوشت  گرمای تنتو حس می‌کنم به امید تو از خواب پا میشم که شاید امروز ببینمت این مقاله اینقدر قشنگ نوشته بود که دلم نمی‌خواست نصف بخونمش ولی‌ مجبور بودم منتظر بودم برم تو اتاق برای نشریه یکی‌ از مجله‌ها که بیاید اجازشو می‌گرفتم یه دفترچه بود که روی سندلی‌ بغل سندلی‌ بغل دستیم انگار یکنفر جا گذشته بود برام جالب بود.برام جالب بود بخونمش از رو کنجکاوی ولی‌ نمیخواستام دفترچه را همونجا ولش کنم نوبتم شده بود دیگه باید میرفتم تو اسممو صدا کردن در زدم و وارد اتاق شدم با همون دفترچه. سلام، کامیاب هستم ریسم با شما تماس! گرفته بود، که بیام پیشتون.هرکی‌! بود پشتش به من بود سندلی‌ بلند بود نمیتونستم ببینم با کی‌ دارم حرف میزنم من همینطور تو سکوت ایستادم. یکمی که گذشت گفتم می‌تونم بشینم؟ سندلی‌ برگشت یه خانم بود یه خانم جوون سنش برام سخت بود حدس بزنم یه کتاب دستش بود می‌خواستم ببینم اسم کتاب چیه که اینقدر تو بحرش بود. ولی‌ نتونستم ببینم نگاهم کرد گفت: کاری داشتی ؟ بله، مس اینکه حرفامو نشنیده بود منم نمیخواستام دوباره بگم گفتم سلام، من کامیاب هستم.کامیاب منش ریسم با شما تماس گرفته  بود بیام پیشتون مجوز مجله را بگیرم. وقتی‌ تو صورتش نگاه می‌کردم خیلی‌ جذاب بود به دلم نشست خیلی‌ ! حالت متین وقار تو صورتش مشخص بود گیرا بود گرم. آروم حرف میزد انگار می‌خواست کسی‌ صداشو نشنوه. بهم گفت: اسم ریست چی‌ بود؟ آقای بهرامی. حمید بهرامی. آره آره یادم اومد صبر کن. بد دیدم کتاب  را گذشت رو میز بلند شد رفت جلوی میزش اون طرف تر بالای کمدش چنتا مجله و کتاب بود یکی‌ از اونا را برداشت قدّ قواره خوبی‌ هم داشت،نه خیلی‌ کوتاه، نه خیلی‌ بلند بود متوسط بود  یه شال آبی فیرزیی  هم انداخته بود رو موهاش که قهوییی شکلاتی بود قشنگ بود. همش دلم می‌خواست این کتاب را ببینم که داشت میخوند پشتش به من بود من نمیتونستم  اسم کتابو ببینم! واسه همین یه ذره
نویسنده::  ترانه فرهمند



طبقه بندی: داستانها،

تاریخ : شنبه 1391/01/12 | ساعت 22 و 43 دقیقه و 07 ثانیه | نویسنده : Immortal seven | نظرات

  • تعبیر خواب
  • رفتن
  • کارت شارژ همراه اول
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic